تبليغاتX
دل شکستن هنر نمی باشد

در عظيم خلوت من

لحظه ها را سرود دلتنگی ست

لحظه ها را سرود بيزاری ست

لحظه ها را سکوت بيداری ست .

در عظيم خلوت من

لحظه ها گريه های بيرنگی ست

لحظه ها گريه های بدنامی ست

لحظه ها عقده های ناکامی ست .

در عظيم خلوت من

لحظه ها در هوای تنهائی ست

لحظه ها در هوای خاموشی ست

لحظه ها بندی فراموشی ست .

در عظيم خلوت من

هيچ غير از سرود خلوت نيست

هيچ غير از سکوت خلوت نيست

هيچ غيراز شکوه خلوت نيست .

در عظيم خلوت من

لحظه نيست

هست نيست

خلوت نيست .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 0:10  توسط minoo  | 

منکه در خاکستر بادم

منکه تنها مانده با يادم

ای جدا از شاخه ها بی هم

ای همه در خويشتن ها گم

من جدا از خويش افتادم .

 

اين همه آئينه را تصوير تو : تصوير

لحظه هايم از تو لبريز است .

من جدا از من

                       کنار تو

من تهی از يادهای من

                                  بياد يادهای تو

من بدريای سياه شب

موجها در مشت

چشم در راه قايق لبخندهای تو

من سکوت دردهای من

                                  سرود تو

من جدا از من

                      برای تو

                                   براه تو .

 

آه ! ای خاموش ! ...

ای تهی ، ای خسته ، ای بيزار

سر ز ديواری که می سازی به دست خود ، به دور خويش بيرون آر

آه ! بنگر هر کجا ديوارها را با زمين هموار

خستگان ، بيزارها را از نشاط زندگی سرشار

 

آه ! ای حاموش ، ای خوابيده ، ای افسونی ، ای بيمار .

سر ز ديواری که می سازی به دست خود ، به دور خويش بيرون آر !

آه ! ای خاموش !

لحظه هايم از تو لبريز است

ای همه تصوير : در آئينه ، در تصوير .

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 23:46  توسط minoo  | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 16:6  توسط minoo  | 
تو به من خنديدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پی من تند دويد
سيب را در دست تو ديد
غضب آلود به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سال ها هست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من انديشه کنان غرق اين پندارم
که چرا
خانه کوچک ما
سيب نداشت

حميد مصدق

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 21:29  توسط minoo  | 

باز باران

 

می چکد بر دفترم

تا بشوید هرچه دارم در سرم

باز باران

بی بهانه

میزند بر جان خسته

تا بشوید گونه ها را

از غبار سفله بسته

باز باران

بی ترانه

میزند بر دشت لاله

تا بشوید زخم و درد عاشقی را

از درون قلب های زخم دیده

باز باران

بی نشانه

می زند بر صاحبان این زمانه

تا بشوید رنگ تزویر و ریا را

از لباس مردم در خواب مانده

حال باران

در درون ابر پنهان می شود

رنگ و بویش از دیده میگردد نهان

می گریزد او از این درد عیان

باز باران

دور می گردد زمن

تا نبیند سیل اشک و آه من

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 21:22  توسط minoo  | 

عشق کارش هست با هم آوری
پرورش دادن یکی آن دیگری
عاشقان گل همه گل پرورند
زحمت گلپروری بر جان خرند
هر که را عشق کبوتر در سر است
نیک بنگر اون کبوتر پرور است
عاشقان راستین مادروشند
مادران در عشق کودک بی غشند
پرورش دادن نشان عاشقی است
خواستن بی پروریدن فاسقی است
پرورش اما نه مالک بودن است
عشق با تملیک مهلک بودن است
ده به معشوقت فضای رشد و زیست
یاری اش کن تا بداند خود که کیست
راه بگزیند شکوفایی کند
خویشتن جوید به خود آیی کند
عشق آن باشد که شادانت کند
شور و شوق اندر دل و جانت کند
عشق پرواز است از خود سوی غیر
عشق پویایی و جویایی و سیر
عشق خود گستردن خودهای ماست
عشق از با خود نشستن ها جداست
عشق جراتمندی و حیدردلی است
نی نشست و خورد و خواب و کاهلی است
عاشقی شور است و خودجوشی و شوق
هیچ عاشق دیده ای بی حال و ذوق ؟
عاشقی اما پر است از سوز و آه
گریه های عاشقان بر این گواه
چون هر آنچه دوست داری رفتنی است
داغ حسرت بر دلت زان ماندنی است
عشق او بگزین که خود عشق آفرید
این جهان با عشق از او آمد پدید
عاشق او شو که عشق کامل است
عشق را در عشقبازان عامل است
پرورش از جمله اوصاف اوست
رب اگر می نامی اش نامی نکواست
گر تو عشق او گزینی این جهان
جمله معشوق تو باشد بی گمان
تا تو هستی در جهان هر گوشه ای
هست بهر عشقبازی توشه ای
هر که عاشق گشت بر کل وجود
بر گل و گِل هر دو می آرد سجود
شادیت گر از گل و خار و خس است
خوش به حالت چون تو کی شادان کس است
چون به جوش آید دلت زین عشق پاک
می خروشی پایکوبان سینه چاک
شادی این عشق رقصانت کند
شور و شوق اندر دل و جانت کند
آه اگر خورشید عشق افسرده شد
آدمی دلمرده تر از مرده شد
آه اگر در دل نگیرد آتشش
وای اگر بر جان نباشد تابشش

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 22:5  توسط minoo  | 

ای عاشقان، ای عاشقان
من از کجا، عشق از کجا
ای بی دلان، ای بی دلان
من از کجا، عشق از کجا
گشتم خریدار غمت
حیران به بازار غمت
جان داده در کار غمت
من از کجا، عشق از کجا
ای مطربان، ای مطربان
بر دف زنید احوال من
من بی دلم، من بی دلم
من از کجا، عشق از کجا
عشق آمدست از آسمان
تا خود بسوزد بد گمان
عشق است بلای ناگهان
من از کجا، عشق از کجا


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 22:1  توسط minoo  | 

تو اي نيلوفر مرداب
شناور در غم درياچه اي تنها
سکوت از لب
هراس از پيکر اين شب
به دور انداز
"رهايي باور درياست"


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 0:8  توسط minoo  | 

من از جنس آدم نماها نبودم
براي همين هم فريبا نبودم
شکفتم ميان زمستان وليکن
به فکر دل سخت سرما نبودم
به احياي جسمي نشستم که مرده است
عجب فکر خامي مسيحا نبودم
اگرچه غريبم دلم خوش به اين است
که از جنس آدم نماها نبودم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 23:3  توسط minoo  | 

نيازو تو خودم کشتم که هرگز تا نشه پشتم
زدم بر چهره ام سيلي که هرگز وانشه مشتم
من آن خنجر به پهلويم که دردم را نمي گويم
به زير ضربه هاي غم نيفتد خم به ابرويم
من آن خورشيد زر پوشم که با ظلمت نمي جوشم
به جز آغوش دريا را نمي گيرم در آغوشم
من آن ديوان پربارم که در خود واژه ها دارم
درون دشت انديشه به غير از گل نمي کارم
من آن ابر بهارانم که از خاشاک بيزارم
به جز بر چهره ي گلها نمي گريم نمي بارم
مرا اينگونه گر خواهي دلت را آشيانم کن
من آن نشکستني هستم بيا و امتحانم کن

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 15:37  توسط minoo  | 

اون که يه وقتي تنها کسم بود
تنها پناه دل بي کسم بود
تنهام گذاشتو رفت از کنارم
از درد دوريش من بي قرارم
خيال مي کردم پيشم مي مونه
ترانه ي عشق واسم مي خونه
خيال مي کردم يه همزبونه
نمي دونستم نامهربونه
با اينکه رفته اما هنوزم
از داغ عشقش دارم مي سوزم
فکر و خيالش همش باهامه
هرجا که ميرم جلو چشامه جلو چشامه
دلم مي خواد تا دووم بيارم
رو درد دوريش مرهم بذارم
اما نمي شه راهي ندارم
نمي تونم من طاقت بيارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 15:37  توسط minoo  | 

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود و دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه اي زامروزها ديروزها
ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم همچو مرمرهاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد درد
مي خزند آرام روي دفترم
دست هايم فارغ از افسون شعر
ياد مي آرم که در دستان من
روزگاري شعله مي زد خون شعر
خاک مي خواند مرا هر دم به خويش
مي رسند از ره که در خاکم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل به روي گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به يک سو مي روند
پرده هاي تيره ي دنياي من
چشم هاي ناشناسي مي خزند
روي کاغذها و دفترهاي من
در اتاق کوچکم پا مي نهد
بعد من با ياد من بيگانه اي
در بر آيينه مي ماند به جاي
تار مويي، نقش دستي، شانه اي
مي رهم از خويش و مي مانم ز خويش
هر چه برجا مانده ويران مي شود
روح من چون بادبان قايقي
در افق ها دور و پنهان مي شود
مي شتابند از پي هم بي شکيب
روزها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه اي
خيره مي ماند به چشم راه ها
ليک ديگر پيکر سرد مرا
مي فشارد خاک دامنگير خاک
بي تو دور از ضربه هاي قلب تو
قلب من مي پوسد آنجا زير خاک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم مي شويند از رخسار سنگ
گور من گمنام مي ماند به راه
فارغ از افسانه هاي نام و ننگ

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 16:55  توسط minoo  | 

دلم تنگ است
دلم می سوزد از باغی که می سوزد
نه دیداری
نه بیداری
 نه دستی از سر یاری
 مرا آشفته می دارد
چنین آشفته بازاری
تمام عمر بستیم و شکستیم
 به جز بار پشیمانی نبستیم
جوانی را سفر کردیم تا مرگ
 نفهمیدیم به دنبال چه هستیم
 عجب آشفته بازاریست دنیا
 عجب بیهوده تکراریست دنیا
 میان آنچه باید باشد و نیست
عجب فرسوده دیواریست دنیا
 چه رنجی از محبت ها کشیدیم
برهنه پا به تیغستان دویدیم
 نگاهی آشنا در این همه چشم
 ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم
سبک باران ساحل ها ندیدند
به دوش خستگان باریست دنیا
مرا درموج حسرت ها رها کرد
عجب یار وفاداریست دنیا
 عجب خواب پریشانی ست دنیا
عجب آشفته بازاریست دنیا
عجب بیهوده تکراریست دنیا
 میان آنچه باید باشد و نیست
 عجب فرسوده دیواریست دنیا

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 23:25  توسط minoo  | 

شبي غمگين ، شبي باراني و سرد

مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت ديدار او ماند 

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد 

به من ميگفت تنهاي تنهاست

ببين با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستي ام بود ، ندانست

که در قلبم چه آشوبي به پا کرد

و هرگز

شکستم را نفهميد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 12:18  توسط minoo  | 
دیشب گریز من ز من از فکر تو بود

دلواپسی در قلب من  از هجر تو بود

دیشب نگاه تار من صدها سخن داشت

او در رخ هر آینه شکوه ز من داشت

دیشب به چشمانم به جای اشک خون بود

در حسرت دیدار تو در دل جنون بود

دیشب نبود هم صحبتم جز یک قناری

او هم برای دیدنت بی تاب، آری

دیشب غم نادیدنت دیوانه ام  کرد

فکر نگاه پاک تو ویرانه ام کرد

دیشب ز هجران تو باز بیمار گشتم

در آتش عشقت ز عشق بیزار گشتم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 23:36  توسط minoo  | 

در یک جزیره سه نفر به نام های ثروت سلامتی و عشق زندگی میکردند یک روز خدا گفت که قراره جزیره خراب بشه هر کس سوار قایق خودش شد که بره اما عشق که همیشه در فکر معشوقه بود هیچ قایقی واسه خودش نساخته بود ثروت گفت من کلی طلا دارم و نمیتونم عشق رو با خودم ببرم سلامتی به خاطر اینکه مثل عشق غمگین نشه اون رو با خودش نبرد یک پیر مرد آمد و ناگهان عشق را با خودش به جای امنی برد عشق از خدا پرسید این پیر مرد کیه؟ خدا پاسخ داد تنها زمان قدر عشق را میدونه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 22:8  توسط minoo  | 

"" دیگران آمده اند و رفته اند . . .

تمنایی ندارم!

آنها غریبه اند

آزارم میدهند اگر

گلا یه ای نیست

آنها كه نمیدانند. . .

میبینی چه كرده ای؟

. . . باشد

نگاهم نكن . . .

من كه چیزی نمیخواهم . . .

غرق دوست داشتنیهایت باش

من بجای تو نیز میمیرم

شاید اینگونه سراغی بگیری

. . . من غرق تو میشوم

رفته ای . .  میدانم

نمی آیی . . میدانم

. .  باشد

. . برای گاه آخر لبخندی بزن

شاید این . . .

بگذر . . .

بگذار و بگذر . . ""

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 23:56  توسط minoo  | 

در دادگه داد به کسی داد ندادند

مبنای کسی نیست که بر باد ندادند

مظلوم کسی بود که می خواست زند داد

بیدادگران فرصت فریاد ندادند

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 23:52  توسط minoo  | 
همدم گل گشته ام هم بستر خاکم مکن

قطره قطره می چکم از چشم خود پاکم مکن

 

----------------------------------------------------

 

آنقدر در جسم و جان شم بیدارم تو یی

هر که پیدا می شود از دور پندارم تویی

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 23:47  توسط minoo  | 
با تو من تابه هميشه عاشقم با تو من تا به هميشه شاعرم

اي عشق هميشگي من با تو من تا به ابد هم شاعرم

ديوانگي هاي مرا پاي جنونم مگذار كز عشق تو من اينگونه جنون وار شدم

همه شعر من از عشق تو و ياد تو بود همه ياد تو بود در دل بي تاب و تبم

اي كه در شعر وغزل هاي مني تا به ابد من به ياد عشق سوزان تو ام
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 16:34  توسط minoo  | 

http://tahghigh4u.co.sr

اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنيد بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران

http://tahghigh4u.co.sr

بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران